در میانه: داستان فراری ناممکن

Last year I tried to translate the first chapter of my first novel in Persian…and it wasn’t a very successful attempt:

استانبول، فرودگاه آتاتورک

۲۷ دسامبر ۱۹۸۲

من همیشه می‌دانستم چگونه باید نفرت داشت.

بیزار بودم از مسفرانی که با خوشحالی‌  در صف انتظار ایستاده بودند و چهره اشان از نگرانی‌ منقبض نشده بود و بیزار بودم از دستشویی فرودگاه با دیوارهای کوتاهش و‌ نور لرزانش و‌ مگس های مردنیش و بچه‌های گریانش و صدای آنهمه لالایی به زبان بیگانه.  بیزار بودم از افسر پلیسی که با آن دختر قرمز پوش لاس میزد و بیزار بودم از آن دختر قرمز پوش که لبخند میزد تا ناراحتیش را پنهان کند و بیزار بودم از آن نگهبان لنگ لنگانی که مسافر پیری را به ان شدت به ته صف هل میداد و بیزار بودم از آن مسافر پیر که سکوت میکرد مثل اینکه سزایش بهتر از اینهم نبود. بیزار بودم از کریم قاچاقچی که مرا امروز صبح با لگد از خواب بیدار کرد و بیزار بودم از آنگونه ائ‌ که با راننده تاکسی صحبت کرد و پز چندرغاز پول و ساعت طلای قلابیش را با آنهمه کبکبه و دبدبه به او داد و بیزار بودم ازاینکه مرا با آنهمه عجله ترک کرد ، همانگونه ای که من خانه امان را ترک ‌کردم و بیزار بودم از سکوت مادرم و از روپوش سبزش و از روسری گلدارش با اینکه بارانی در کار نبود و بیزار بودم از اینکه قطره اشکی نریخت از ترس اینکه مبادا خوشبخت ترین روز زندگی‌ ام، روزی که بالاخره داشتم از ایران خارج میشدم، را خراب کند و بیزار بودم از صدای گریه پدرم که تا دم ماشین بلند بلند زار زد، تا مطمئن شود که من هرگز او را فراموش نخواهم کرد و بیزار بودم از خمینی، بیزار بودم از شاه، بیزار بودم از صدام و بیزار بودم از پسربچه‌های مسلمانی که در کوچه به من متلک میگفتند، خیابانهارا می‌بستند، به خانه‌ها هجوم می‌اوردند، و آخر سر هم در مردابهای جبهه میمردند و بیزار بودم از آن زنان چادریی که مرا خواهر صدا میکردند ولی‌ از تماس با من چندش اشان میشد و بیزار بودم از آن گونه‌ای که من همیشه خودم را برایشان می‌گرفتم مثل اینکه اصلا وجود نداشتند یا اصلا آدم هم نبودند و بیزار بودم از انتظار بمباران و از اینکه در این انتظار باید در تاریکی به سکوت گوش میدادم و این گونه بود که دلم برای نوری که از لای پرده اتاقم به درون بپاشد تنگ میشد و در حسرت لحظه ای میسوختم که بتوانم پنجره اتاقم را باز کنم، و با صدای بلند به موسیقی گوش دهم و به لبانم و ناخنهای  بیرنگم رنگ قرمز بمالم، بدون اینکه کسی بتواند هیچکدام از این کارها را یک عمل شجاعانه بداند.

اما.

بیشتراز آن بیزار بودم از آن پرستاری که ملافه را روی صورت رامین کشید و دکتری که نمیتوانست نجاتش دهد و از آن مللأیی که برای زودتر به خانه رفتن آخرین دعای مرگ را برایش نخواند  و از مردمانی که در ختمش شرکت نکردند و از همه بیشتر بیزار بیزار بیزار بودم از خودم، چون من هم در آن مجلس شرکت نکردم و بیزار بودم از بیتفاوتیم و از ضعف او که برای زنده ما ندن تلاش نکرد و بیزار بودم که او از من و از ما و از دنیا بیزار بود و دنیا هم از او، و بیزار بودم از این که هم دوستش داشتم و هم از او متنفر بودم. 

درست است که من از خیلی‌ چیزها بیزار بودم ولی‌ بیزار بودن تنها کاری بود که از دستم بر میامد.

“Last call for all passengers boarding flight number Seventy four to Paris. Please present yourself at the gate 3A.”

نه، پرواز من هنوز اعلام نشده بود.

به جلد پاسپورتم خیره شدم. آیا لبهای رنگ پریده ویا اثر انگشتانم میتوانستند اضطراب – ویا نام واقعیم– را آشکار سازند؟ ایکاش نامرئی بودم. ایکاش کریم می‌توانست یک بار دیگر هم آرامم کند. پاسپورتم را طوری چسبیده بودم که انگار می‌ترسیدم از دستم بلغزد، انگار که ناپدید شدن کریم جز قرارمان نبود، انگار که تعجب کرده باشم،انگار که همه چیز از قبل برنامه ریزی نشده بود ، انگار که خود او جزء جزء هر یک از حرکاتش را – لااقل یک میلیون بار- برایم تکرار نکرده بود. مگر همین امروز صبح، قبل از اینکه هتل آبی‌ را ترک کنیم، دو باره یادآوری نکرد که چگونه مرا از دور زیر نظر خواهد داشت تا مطمئن شود که همه چیز به خوبی‌ پیش خواهد رفت پس من نباید نگران باشم یا از چیزی بترسم چون او در هر شرایطی از من حمایت خواهد کرد؟

تمام بدنم از ترس میلرزید. داشتم میمردم.

در پشت پنجره‌های ابری ترمینال مردم میدویدند، ماشینها سرعت می‌گرفتند و موتوری‌ها بین اینها سرگردان بودند. شکلها و سایه‌ها میامدند و می‌رفتند. رطوبت چشمانم را تار کرده بود و فکر می‌کردم که مبادا باران پروازم را به تأخیر بیندازد.

تابلو پروازها را دوباره مرور کردم. به ته لیست پرواز شماره ۷۹، گیت ۴، به مقصد لندن  اضافه شده بود.

نفس عمیقی کشیدم، چمدان کوچکم را بر داشتم، و آهسته به طرف صف ورود به سالن ترانزیت راه افتادم. اکثر آدمهأی که در صف ایستاده بودند به سمتی‌ دست تکان میدادند، می‌خندیدند ولی‌ نگاهشان پر از دلتنگی‌ بود. من به عقب نگاه کردم. در این آخرین تصویر استانبول در ذهنم هیچکس برای من دست تکان نمیداد. در فاصله ای‌ دور صورت تیره کریم، فقط برای لحظه ای، در میان جمعیت بدرقه کنندگان ظاهر شد.  “تو مرا نمیشناسی و من تو را نمیشناسم.” این آخرین جمله ای بود که در گوشم زمزمه کرده بود. پس من به او نگاه کردم انگار که به غریبه ای‌ نگاه می‌کنم، و می‌دانستم که از این لحظه به بعد تنها خواهم بود.

صف به آرامی جلو میرفت. پس از اینکه از میان دستگاه فلزیابی رد شدم، احساس می‌کردم که دنیای پشت سرم ناپدید شده بود، یا من آخرین مسافر فرودگاه بوده ام.  

پلیسی‌ که در کابین کوچکی نشسته بود، و به هر مسافر با سوء زن از پشت سیبیل کلفتش لبخند میزد، به من اشاره کرد که به او نزدیک شوم. پاسپورتم را با دستان لرزان به طرفش دراز کردم و به چشمانش خیره نشدم. سنگینی‌ نگاهش روی تنم مینشست.  گردش زمان آهسته شده بود. صدای ورق زدن پاسپورتم را می‌شنیدم. از گوشه چشم نگاهی‌ به او انداختم. با هر ورقی که میزد، لبخند، ذره ذره، از لبانش محو میشد، انگار که تمام احساسات مهمان نوازی یا عادت های لاس زدنش با دخترهای توریست ۲۳ ساله از یادش میرفت و من نمی‌دانستم چرا. شاید عرق دستانم جلد پاسپورتم را خیس کرده بود، ویا شاید عکس پاسپورتم، با آن خط چشم غلیظ و آن روسری زشت سیاه، شبیه خودم نبود.  

به خودم دلداری دادم، “نترس، نترس، تو تمام کارهائی که کریم سفارش کرده بود را انجام دادی. تازه مگر این همان پلیسی‌ نیست که تمام پولهایی را که پدر به کریم داده بود به عنوان رشوه قبول کرده تا فقط با من دوستانه رفتار کند، تا لبخند زند، و سفر بخیری بگوید؟”

تمام نیرویم را جمع کردم و به او نگاه محبت آمیزی انداختم.

ولی‌ او بجای مهر زدن پاسپورتم داشت یک افسر دیگر را صدا میزد تا پاسپورت مرا به او نشان دهد.

نه! اوضاع آنطوری که کریم قول داده بود، پیش نمیرفت.

حالا هر دو افسر با شک و ترحم به من نگاه مینداختند، یا در گوش هم زمزمه میکردند. وقتی‌ صحبتشان تمام شد، دو نگهبان پلیس از گوشه ای‌ ظاهر شدند، به طرف من آمدند و بدون اینکه حرفی‌ بزنند، یا بدون اینکه من اعتراضی بکنم، بازوهایم را گرفتند، و مرا از صف خارج کردند.

چرخیدم و به عقب نگاه کردم. کریم دیگر آنجا نبود.

سردی دستبند پوستم را منجمد کرد. مأمورین هلم دادند و سنگینی‌ نگاه مسافران مقاومت مرا از میان برد. پاهایم روی زمین کشیده میشد. دست گرمی‌ سرم را به پائین فشار میداد و من همانطور که به چکمه‌های نوی خود خیره شده بودم، آرزو می‌کردم که‌ای کاش میتوستم در مرکز زمین آب شوم.      

ابرهای سیاه زمستانی به داخل فضای فرودگاه نفوذ کرده بودند و همه چیز خاکستری شده بود و من می‌ترسیدم، می‌ترسیدم که این نه رنگ موقتی هوا، بلکه رنگ همیشگی‌ زندگی‌ من باشد. و هنوز باور نمیکردم که  کریم مرا به حال خود رها کرده بود. 

# # #

هوای اتاق بوی کپک میداد. سقف اولین اتاق بازجویی  کوتاه بود و حتا پنجره هم نداشت. دیوارها با قاب هایی که قانون‌های ترکیه را تعریف میکردند پوشانده شده بود. نگهبانان در صورتم داد می‌زدند و آب دهانشان روی پوستم میپاشید. ولی‌ من سکوت می‌کردم و عکس‌العملی نشان نمیدادم، حتا وقتی‌ که مرا با خشونت روی یک نیمکت آهنی پرتاب کردند. تمام بدنم درد میکرد ولی‌ فریاد زدن فایده ای نداشت.

آرام به دیوار تکیه دادم و به افسر نگهبان خیره شدم. پرونده من جلوی او باز بود و چشمان سیاه او روی یک یک ورقه‌ها می‌لغزید. بر خلاف افسران دیگر او سیبیل نداشت ولی‌ یک خال بزرگ گوشتی صورت گردش را زشت کرده بود.

وقتی‌ سرش را بالا کرد، به نگهبانانی که مرا به این اتاق آورده بودند دستور داد که تنهایمان بگذرند و همین که آنها خارج شدند، او از پشت میز خود بلند شد و به سویم آمد. توانستم اسمش را که روی سینه‌اش چسبنده بود را بخوانم: محمد مهران بی. پاسپورتم در دستش بود.

“افسانه فرمند؟” صدایش بیش از اندازه بلند بود، ولی‌ اسم قلابیم را خوب تلفظ کرد.

می‌دانستم که دیگر رویا بوستان نبودم پس سر تکان دادم. کریم به من یاد داده بود که در هیچ شرایطی نباید هویت اصلی‌ خود را افشا کنم. “لال میشی‌، رویا.”

به این افسر کوتاه عصبانی نگاهی‌ انداختم. من حتا کر شده بودم. هیچکدام از جملاتی که به ترکی‌ یاد گرفته بودم اینجا، در این شرایط و در این اتاق، به دردم نمیخورد. پس لال شدم و به میز مرتب مهران بی ذل زدم. در میان آن همه کاغذ و پرونده به رنگهای مختلف، مال خودم را که جلوی او باز مانده بود پیدا کردم. سیاه بود.

به زمین خیره شدم و خطوط موازی موزأییک هارا دنبال کردم، تعدادشان را شمردم، طول اتاق را اندازه گرفتم، عرضش را و ارتفاعش را حدس زدم، و همه را در هم ضرب کردم تا حجم خفقان خود را حساب کرده باشم، حجم هوایی که نبود.

وقتی‌ مهران بی دوباره پشت میزش نشست، به من اشاره کرد که نزدیکش شوم.

روی صندلی‌ روبروی او نشستم  وآهسته تکرار کردم، “من بیگناهم،” او سرش را تکان داد، انگار که فارسی می‌فهمید. قلمی به دستم داد، کاغذی را جلویم گذاشت و به نقطه ای از این صفحه اشاره کرد و من بدون اینکه فکر کنم، ان جا را امضأ کردم. نمی‌دانستم که معنای این امضأ چه بود ولی‌ اهمیتی هم نمیدادم. من فقط آرزو می‌کردم که از این اتاق خارج شوم. من فقط خوشحال بودم بازجویی  تمام شده بود و من هنوز زنده مانده‌ام.

مهران بی ‌نگهبانی را صدا کرد و من به دنبال افسر جوان بوری راه افتادم. یاد حرفهای کریم افتادم که با شهوت به من خیره شده بود.”نترس. تو کاملا در امان هستی‌. من به همه آنها رشوه داده‌ام که مواظب تو باشند.” 

چرا من طمع را در نگاه او ندیدم؟ چرا پدر به او اعتماد کرد و تمام پس انداز یک عمرش را به او داد؟ مگر نمیدانست که شرف یک قاچاقچی را نمی‌شود خرید؟ 

بیرون ساختمان، ماشین پلیسی منتظرما بود. ‌نگهبان  بور سرم داد زد که عجله کنم.

طوفان قطرات باران را روی صورتم میپاشید و من به اینکه توی ماشین هل داده شدم بودم اعتراضی نکردم. هوای داخل ماشین گرم بود و من از جنس مخملی صندلیها خوشم میامد. نگهبانم پهلوی راننده نشست و من نفس راحتی‌ کشیدم و آرزو کردم که مرا لا اقل برای مدتی‌ به حال خود بگذارند. هروقت چرخ ماشین روی سنگی‌ یا چالهای می‌افتد تمام بدنم  به درد میامد ولی‌ با این حال آرزو داشتم که هرگز به مقصد نرسیم.

نمیدانستم که به کجا می‌رفتیم. نمی‌دانستم که آیا خیال داشتند مرا باز هم بازجؤی کنند یا بدتر، شکنجه‌ام ‌دهند تا اسم اصلیم را به آنها بگویم. 

گیج بودم. چه باید می‌کردم؟ که بودم, اگر نمیتوانستم خودم باشم؟

آسمان برقی زد و برای یک لحظه به یاد معلم کلاس اولم، خانم مصطوفی، افتادم، و صدای گوش خراشش در گوشم پیچید: “کف دستت را نشان بده!”

صدای ضربان قلبم را می‌شنیدم. نمی‌توانستم آرام شوم، یا روی چیز دیگری تمرکز کنم. وای چه به سرم میامد اگر این نگهبانها، مثل خانم مصطوفی ، از آزار من لذت می‌بردند؟

To be continued

Advertisements

About lifeacrossthesun

Writer/ 2011 PEN USA Emerging Voices fellow
Gallery | This entry was posted in Fiction and tagged . Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s